تبليغاتX
رمزآشوب

رمزآشوب

یادداشت‌های روزانه‌ی خالد رسول‌پور

 

 رمزآشوب دوباره به راه افتاد!

 

گویا مدیر محترم شرکت تجارت الکتریک سخن در مسافرت بوده و همکاران فراموش کرده اند آبونمان سایت را تمدید کنند. البته متاسفانه همزمان با این دو تا اتفاق گویا آدرس و شماره تلفن شرکت هم تغییر کرده بوده و میل باکس شرکت هم پر شده و خلاصه ابر و ماه و یکی دو تا جماد و نبات دیگر دست به دست هم داده تا سایت رمزآشوب به مدت یک ماه از صفحه ی روزگار و حتا جستجوی گوگل محو شود و من نتوانم به هیچ احدی دسترسی پیدا کنم!

 

اما از همه ی اینها گذشته احساس می کنم باید از تادانه عزیز ممنون باشم. چون تنها چند ساعت پس از لینک او به مطلب قبلی و نامه ای که برایش فرستادم مدیر شرکت تجارت الکتریک با من تماس گرفت. ممنونم یوسف جان.

 

فعلا در مسافرتم و در کافی نتی که کیبردش نیم فاصله ندارد. تا فردا. و سپاس از همه ی دوستانی که سراغم را گرفتند و لینکهایشان را تغییر دادند.

قربان مهرتان.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:31  توسط خالد رسول‌پور  | 

 

نمی‌دانم بر سر سایتم چه آمده. از روز سه‌شنبه بیست‌وهفت مرداد تا حالا، در آدرس www.ramzashoob.com دیده‌نمی‌شود. رمزآشوب از صفحه‌ی انترنت محو شده و خبری هم ازش ندارم! طراح و پشتیبان سایت، شرکت "تجارت الکترونیک سخن" به مدیریت آقای محمد سلیمانی‌نیا است. در این چند روز بارها برایشان ای‌میل فرستاده‌ام و در سایت‌ رسمی شرکت‌شان (www.parspalette.com) و حتا در سایت سخن (www.sokhan.com ) کامنت گذاشته‌ام. به شماره‌ای که قبلاً شماره‌ی تماسمان بود، زنگ‌زده‌ام که گفته‌اند شماره‌ واگذارشده. آقای محمد سلیمانی‌نیا در طول چهار سال گذشته، خوش‌قول و دقیق و رک بوده و کارش را قبول داشته‌ام. تقریباً شکی ندارم که اگر مایل به ادامه‌ی سرویس‌دهی و تمدید آبونمان نبود، صریحاً به خودم می‌گفت. سایت رمزآشوب، علاوه بر این‌که حاوی بیش از صد یادداشت و داستان ِ خودم بود، به مدت یک سال ( سال 85- 84 ) نیز مجله‌ای ادبی بود و آرشیو ِ نوشته‌های دوستان دور و نزدیک.

 

اول این‌که امیدوارم برای آقای محمد سلیمانی‌نیا مشکلی پیش نیامده‌باشد. دوم این‌که امیدوارم با خواندن این یادداشت یاد رمزآشوب بیفتد و اگر آدرسی عوض کرده، من را هم از دانستن‌اش بی‌نصیب نگذارد و سایت را از مرگ نجات دهد. سوم این‌که امیدوارم همان مورد دوم اتفاق افتاده‌باشد و مورد سوم (قطع یک‌جانبه‌ی ارتباط) شامل ایشان نگردد. و چهارم این‌که اگر مایل به ادامه‌ی پشتیبانی ِ رمزآشوب هم نباشد، دست‌کم آرشیو رمزآشوب را به من برگرداند؛ چون متاسفانه، هیچ نسخه‌ی پشتیبانی از مطالب منتشرشده‌ی سایت ندارم تا بتوانم در جایی دیگر، رمزآشوب ِ چهارساله را پناه دهم.

 

اگر تا چند روز دیگر، خبری از ایشان نشود، و تا زمان راه‌اندازی سایتی دیگر، فعلاً همین‌جا خواهم‌نوشت. ضمن سپاس از دوستانی که رمزآشوب را می‌خواندند و در سایت‌ها و وبلاگ‌های خود به آن لینک داده‌بودند، خواهش می‌کنم موقتاً به همین وبلاگ (www.ramzashoob.blogfa.com) لینک بدهند.

 

با سپاس و مهر: خالد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:58  توسط خالد رسول‌پور  | 

 

چند روز پیش، چند عکس از یک صفحه‌ی خاص ِ تقویم‌های چهار سال ِ مختلف ِ چند سال پیش را در سایتی دیدم که متاسفانه نمی‌توانم به آن‌ لینک بدهم. روز خاصی از سال قمری که تا ده ‌دوازده سال پیش حتّا حادثه‌ای هم در آن ذکر نشده بود، از سال بعد به نام وفات شخصیّتی تاریخی مذهبی نامگذاری شده و دو سال بعدتر، وفات تبدیل شده بود به شهادت؛ و البته در پرانتز هم نوشته‌‌شده بود (به قولی)، یعنی: به قولی آن شخصیت شهید شده است. از سال بعد امّا، دیگر با قاطعیّت بر شهادت آن شخص تاکید شده و آن روز، تعطیل عمومی اعلام شده‌بود؛ و حالا، چند سالی است که این روز و چند روز پیش و پس ِ آن، با شکوه و جلال عزا گرفته و بر قاتلین آن شخص لعنت فرستاده‌می‌شود. دیدنِ این عکس‌ها را مدیون ای‌میل ناشناسی هستم که من را به دیدن آن‌ها دعوت کرده بود.

 

به همین سادگی، حافظه‌ها خرفت می‌شوند و خبردار هم نمی‌شویم. فراموشی، عمدی است برادر؛ خودت که خوانده‌ای. چه اهمیّتی دارند حادثه‌هایی که می‌توان فراموش‌شان کرد؟ و مگر روز به روز، تعداد حادثه‌‌هایی که می‌توان فراموش کرد، بیش‌تر نمی‌شود؟ در روزگاری که انسان، خُرد ِ تادیب و تخریب و تعذیب و تکفیر، بیشتر و بیش‌تر، زمین‌گیر می‌شود، باید هم که از در و دیوار، مقدسّات جدید ببارد تا امیدی برای ماندن و حسّ ِ انسان‌بودن داشت: حسّ ِ زنده‌بودن و فراموش‌کردن. و این چرخه‌‌ای است بی‌پایان: مقدسات می‌سازیم تا امیدوار شویم که می‌توانیم فراموش کنیم که حادثه‌‌ای رخ داده که قرار است فراموش‌ش کنیم تا امیدوار شویم که هنوز آن‌قدر مقدسات داریم که بتوانیم به نیروی‌شان، نومیدی‌مان را فراموش کنیم.

 

افسانه‌های بزرگ هم همین‌طور خلق‌شده‌اند. هر افسانه‌ی عظیمی، حاصل ِ یک نومیدی ِ عظیم است. در نومیدی است که انسان ِ از هرجامانده، برای ماندن و ادامه‌ی بودن‌اش، افسانه می‌سازد و با همه‌ی امید ِ نمانده‌اش، فراموش می‌کند که دارد کلاه سر ِ خودش می‌گذارد. تنها چند سال ِ نخست ِ این فریب سخت است. بعدتر، جامعه باورش می‌شود که کلاهی سرش نرفته، و در راه افسانه‌ی دروغین‌اش، حتّا خون می‌ریزد و خون می‌دهد. در دوره‌های امید و شادی، چه نیازی به افسانه است، وقتی که واقعیت به شیرینی ِ افسانه است؟

 

و چه سخت است کندن ِ دروغ ِ افسانه از جان! افسانه مثل مادر دوست‌داشتنی است و مثل پدر، همیشه برحق. افسانه را نمی‌ّشود شکست داد، چرا که در واقعیت ِ عینی‌ات وجود ندارد تا بتوانی به جنگ‌اش بروی. افسانه همان‌طور که زاده‌ی فراموشی است، تنها با فراموشی هم نابود می‌شود؛ و فراموشی عمدی است برادر؛ خودت که خوانده‌ای. آن‌ها که زمانی حکم مرگ گالیله را صادر کرده بودند، اکنون بی آن‌که به روی‌شان هم بیاورند فراموش‌کرده‌اند که کتاب‌های مقدّس‌شان دروغ گفته بودند؛ امّا دیگر سراغ آن کتاب‌ها هم نمی‌روند مگر برای انبساط خاطر یا مطالعه‌ی تاثیرات آن کتاب‌ها بر ادبیات معاصر! و جالب آن‌که نیازی هم نبوده تا کسی جار بزند که آن کتاب‌ها دروغ گفته بودند!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 21:29  توسط خالد رسول‌پور