تبليغاتX
رمزآشوب

رمزآشوب

یادداشت‌های روزانه‌ی خالد رسول‌پور

 

چند روز پیش، چند عکس از یک صفحه‌ی خاص ِ تقویم‌های چهار سال ِ مختلف ِ چند سال پیش را در سایتی دیدم که متاسفانه نمی‌توانم به آن‌ لینک بدهم. روز خاصی از سال قمری که تا ده ‌دوازده سال پیش حتّا حادثه‌ای هم در آن ذکر نشده بود، از سال بعد به نام وفات شخصیّتی تاریخی مذهبی نامگذاری شده و دو سال بعدتر، وفات تبدیل شده بود به شهادت؛ و البته در پرانتز هم نوشته‌‌شده بود (به قولی)، یعنی: به قولی آن شخصیت شهید شده است. از سال بعد امّا، دیگر با قاطعیّت بر شهادت آن شخص تاکید شده و آن روز، تعطیل عمومی اعلام شده‌بود؛ و حالا، چند سالی است که این روز و چند روز پیش و پس ِ آن، با شکوه و جلال عزا گرفته و بر قاتلین آن شخص لعنت فرستاده‌می‌شود. دیدنِ این عکس‌ها را مدیون ای‌میل ناشناسی هستم که من را به دیدن آن‌ها دعوت کرده بود.

 

به همین سادگی، حافظه‌ها خرفت می‌شوند و خبردار هم نمی‌شویم. فراموشی، عمدی است برادر؛ خودت که خوانده‌ای. چه اهمیّتی دارند حادثه‌هایی که می‌توان فراموش‌شان کرد؟ و مگر روز به روز، تعداد حادثه‌‌هایی که می‌توان فراموش کرد، بیش‌تر نمی‌شود؟ در روزگاری که انسان، خُرد ِ تادیب و تخریب و تعذیب و تکفیر، بیشتر و بیش‌تر، زمین‌گیر می‌شود، باید هم که از در و دیوار، مقدسّات جدید ببارد تا امیدی برای ماندن و حسّ ِ انسان‌بودن داشت: حسّ ِ زنده‌بودن و فراموش‌کردن. و این چرخه‌‌ای است بی‌پایان: مقدسات می‌سازیم تا امیدوار شویم که می‌توانیم فراموش کنیم که حادثه‌‌ای رخ داده که قرار است فراموش‌ش کنیم تا امیدوار شویم که هنوز آن‌قدر مقدسات داریم که بتوانیم به نیروی‌شان، نومیدی‌مان را فراموش کنیم.

 

افسانه‌های بزرگ هم همین‌طور خلق‌شده‌اند. هر افسانه‌ی عظیمی، حاصل ِ یک نومیدی ِ عظیم است. در نومیدی است که انسان ِ از هرجامانده، برای ماندن و ادامه‌ی بودن‌اش، افسانه می‌سازد و با همه‌ی امید ِ نمانده‌اش، فراموش می‌کند که دارد کلاه سر ِ خودش می‌گذارد. تنها چند سال ِ نخست ِ این فریب سخت است. بعدتر، جامعه باورش می‌شود که کلاهی سرش نرفته، و در راه افسانه‌ی دروغین‌اش، حتّا خون می‌ریزد و خون می‌دهد. در دوره‌های امید و شادی، چه نیازی به افسانه است، وقتی که واقعیت به شیرینی ِ افسانه است؟

 

و چه سخت است کندن ِ دروغ ِ افسانه از جان! افسانه مثل مادر دوست‌داشتنی است و مثل پدر، همیشه برحق. افسانه را نمی‌ّشود شکست داد، چرا که در واقعیت ِ عینی‌ات وجود ندارد تا بتوانی به جنگ‌اش بروی. افسانه همان‌طور که زاده‌ی فراموشی است، تنها با فراموشی هم نابود می‌شود؛ و فراموشی عمدی است برادر؛ خودت که خوانده‌ای. آن‌ها که زمانی حکم مرگ گالیله را صادر کرده بودند، اکنون بی آن‌که به روی‌شان هم بیاورند فراموش‌کرده‌اند که کتاب‌های مقدّس‌شان دروغ گفته بودند؛ امّا دیگر سراغ آن کتاب‌ها هم نمی‌روند مگر برای انبساط خاطر یا مطالعه‌ی تاثیرات آن کتاب‌ها بر ادبیات معاصر! و جالب آن‌که نیازی هم نبوده تا کسی جار بزند که آن کتاب‌ها دروغ گفته بودند!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 21:29  توسط خالد رسول‌پور 

1
جوزف کمبل(1) می‌گوید: "تنها راهی که می‌توان یک انسان را حقیقتاً توصیف کرد، توصیف کمال‌نایافتگی‌های اوست" و بعدتر می‌پرسد: " آیا کودکان به این دلیل دوست‌داشتنی نیستند که مرتب بر زمین می‌افتند، و پیکرهای کوچک و سرهایی بزرگ دارند؟" (2)

2
اصلاً یک انسان کامل به چه درد ادبیات می‌خورد؟ ادبیات، دشمن کمال است. در یک دنیای کامل، ادبیات محلی از اعراب ندارد. هر آن‌چه از کمال می‌لافد ادبیات نیست، اسطوره است. در جهان اسطوره، خیر ِ کامل و شرّ ِ کامل دو قطب آشتی‌ناپذیر وجودند و هر چه وجود دارد، خواسته یا ناخواسته، دانسته یا نادانسته، در یکی از دو جبهه‌ی خیر یا شرّ مقدّر شده‌است. در ادبیات نوین، خاکریزها از منطق موج‌ها پیروی می‌کنند.

3
بزرگ‌ترین آفت ادبیات ما، شاید همین وهم‌ ِ کمال‌یابی است. ما فکر می‌کنیم که ادبیات، جستجوی کمال و ستایش کمال است؛ همان‌طور که در زندگی روزانه‌مان نیز، هر روز ِ هر روز، لاف راستی و پاکی و ایثار و تقوی می‌زنیم و این جهان ِ هرروزه‌ی چنان غالب را به پشیزی نمی‌گیریم؛ غافل از آن‌که زندگی، همین روزها و شب‌های کار و اندوه و لبخند و خواب است. ما یاد نگرفته‌ایم که از لحظه‌هایمان لذت ببریم و فکر می‌کنیم که کودک هر چه زودتر باید بزرگ شود و به "جامعه"‌اش خدمت کند. برترین آثار ادبی کلاسیک ما، آثار عارفان ماست: هرکسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش. انگار زندگی جز جستجوی همین اصل کذایی نیست: همه‌چیز قربانی ِ هدف. اما ادبیات نوین، برای هدف تره هم خورد نمی‌کند.

4
ادبیات، تکریم ِ خطاست: احترام به انتخاب ِ بیراهه، انگشتی که به دروغ اشاره‌ی راست می‌دهد. بنابراین، هر چه و هر که ادعای حقیقت مطلق دارد، با ادبیات ناسازگار است. بیهوده نیست که هر نظام برساخته‌ی مدعی کمال فکری، دشمن ادبیات است. امّا ما، با همه‌ی ادعاهایمان، در پنهان ِ خویش این را درنیافته‌ایم و اغلب جز شبه ادبیات خلق نکرده‌ایم؛ چرا که هنوزاهنوز، برخطابودن، معیوب‌بودن، و بوالهوس‌بودن را نه در تاریخمان برمی‌تابیم و نه در ادبیاتمان. نگاه کنید که شخصیت‌های تاریخی‌مان را چگونه با یک صواب برمی‌کشیم و با یک خطا بر زمین می‌کوبیم: خاطره‌ی یدالله رویایی از احمد شاملو و نظرات خوانندگان آن خاطره را بخوانید.

5
این‌که از آلمان ِ فلسفه و عقل و اعتراض، به ناگهان هیتلر و نازیسم برمی‌خیزد و آلمانی‌های فرهیخته را حتّا، در پی ِ خویش می‌کشد، برای ما می‌تواند روزنه‌ی امید باشد. اسطوره، شاید در زمان‌های پیشین، نغمه‌ی نی‌ای سحرآمیز بود؛ امّا در عصر ما تنها می‌تواند زر زر ِ سُرنا باشد: همان‌طور که با سقوط هیتلر، آلمان دوباره به راه ِ گوته و شیلر بازگشت. پس... می‌توان... و لابد می‌توان!

6
ما مردمان ِ این‌جا، در حال زاییده‌شدن‌ایم. هر اندیشه‌ای محدود به شرایط تاریخی و عینی ِ زمانه است. صدها سال خطا کردیم و نپذیرفتیم که خطا کرده‌ایم. ادبیات، آدم‌ها را با خطاهایشان آشتی می‌دهد. ما ناچاریم که با خطاهایمان دوست شویم. اگر می‌خواهیم داستان‌هایمان در دنیا خوانده‌شوند، باید به راحتی، و رک و بی‌پرده، خطاهایمان را روایت کنیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- جوزف کمبل (1987- 1904) اسطوره‌شناس امریکایی
2- قدرت اسطوره / جوزف کمبل / ترجمه‌ی عباس مخبر / نشر مرکز / 1377    


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 16:42  توسط خالد رسول‌پور 

1
در گیر و دار ِ برگشتن به بعضی چیزهای رد شده‌ام: چیزهایی که من از آن‌ها رد شده‌ام و آن‌ها از من رد نشده‌اند. این کشاکش البته مسبوق به سوابقی آشناست: چه بارها که برگشته‌ام و حیران ِ بلاهت‌ام مانده‌ام. انسان همیشه در حال هضم‌نکردن ِ لقمه‌های فروداده‌ی گم‌شده در نهان‌گاه ِ خیال و خِرد و خاطره است: چه نشخوار ِ نادانسته‌ای! دارم به این نتیجه می‌رسم که هر انسانی در چرخه‌ی مقدّری از رفتن‌ها و بازگشتن‌های انفُسی ِ خویش اسیر است: تا ذرّه ذرّه‌ی کابوس‌هایت را نفهمی، ناچاری که مُدام برگردی تا بفهمی و برگردی تا بفهمی.

2
 آدم گاهی وقت‌ها بندی ِ موج‌های روزمرّه‌گی می‌شود، موج‌هایی که می‌آیند و به ساحلت می‌خورند و پس می‌کشند امّا تو می‌خواهی نگاه‌شان داری. روزمرّه‌گی اغلب پناهگاهی برای فراموش‌کردن کابوس‌های شبانه‌ است: نجاتم دهید ای "زنان ساده‌ی کامل"!* امّا کابوس‌ها می‌مانند و هر تلاشی در مخفی‌کردن‌شان، تنها زحمت ِ پس‌زدن خاک‌های هرچه بیش‌تر ِ بعدی را افزون می‌کند. البته کابوس همیشه ترسناک نیست. اصلاً کابوس هر چیزی است که تو ناخواسته مجبوری مدام به آن برگردی: چه کلاس درسی روزانه، چه زنی همواره همان، چه شیر و شکر ِ حوران بهشتی، و چه اندیشه‌ای که مدام در سرت می‌گردد تا تو همیشه دور سرش بگردی و فکر کنی که فهمیده‌ای‌ا‌ش و نفهمی‌اش.

3
هیچگاه نتوانستم تولستوی را به خاطر ِ چند صفحه‌ی پایانی ِ رمان "جنگ و صلح" ببخشم. سیزده‌ساله ‌بودم و بعد از چند روزی که در شوک ِ آن پایان ِ جنایتکارانه به ‌سر بردم، آرزو می‌کردم که کاش تولستوی پیش از تمام‌کردن ِ رمان می‌مُرد. و کاش آن نسخه‌‌ای که من خوانده‌بودم، آن چند صفحه‌ی آخر را نمی‌داشت و من همیشه با خیال ِ ناتاشای سبک‌بال، نیکلای راستوف ِ پرشور، پی‌یر بزوخوف ِ ساده‌دل و بخشنده، و سونیای فقیر امّا بلندطبع می‌ماندم. در بیست‌وچند سال ِ پس از آن یک‌بار، چند بار دیگر هم جنگ و صلح را خوانده‌ام، و در کمال ِ خوش‌بختی، هیچ‌گاه چند صفحه‌ی پایانی‌اش را حتّا نگاه‌نکرده‌ام. امّا آن چند صفحه، همیشه با من است؛ و هیچگاه نمی‌توانم فراموش کنم که آن زن چاق و زوار دررفته‌ی آخر رمان هم، نامش ناتاشاست.

4
بدون ِ کارل مارکس، دنیا را نمی‌توان فهمید. چه بارها که از دستش گریخته‌ام، چه بارها که گناه همه‌ی خون‌های ریخته و نفس‌های بریده و قلم‌های شکسته‌‌ی ساکنان جهان تمامیّت‌خواه اردوگاه درهم‌شکسته‌ی شرق را بر دوش او پنداشته‌‌ام. امّا مارکس، همواره بازگشته‌است. مارکس از من رد نمی‌شود. مارکس از هیچ‌کس رد نمی‌شود. بدون مارکس، جهان معنی ندارد. بدون مارکس، هیچ امیدی نیست. بدون مارکس جهان انسان‌ها، یک جنگل، و در بهترین حالت، یک طویله است.

5
دوستی دارم سخت دوست‌داشتنی، و البته نادیده. من شوق و شور او را حسرت می‌برم. کارش کلمه و داستان است. شور ِ کشف و ابداع و اعلام است این دوست. یک یا دو یا چندتایی وبلاگ دارد. و یک یا دو یا چندتایی هم اسم. نگران ِ خوانده‌نشدن ِ نوشته‌هایتان نباشید، چرا که او چون نسیم از روی سرشان می‌گذرد، بی‌که حتا خُردکی تکانشان دهد: او همیشه دارد کشف می‌کند، و مثل همه‌ی غول‌های چراغ، کودک و نافهمیدنی و تواناست.

6
دارم برمی‌گردم. و جز به خودم، به جایی نرفته‌ام. حتا آن یکی دو سالی را که دوستی دیگر به کلاس ِ بزرگی رفته و با بزرگانی نشسته تا حالا با دستی لرزان و نیمه‌خالی برگردد، من تنها با خودم بوده‌ام. فکر می‌کنم کم‌کم دارم چیزهایی از اولین روزهای چندیاخته‌گی‌ام را به یاد می‌آورم:
... یکی بود یکی نبود. همه‌‌ی چیزها بودند، و قرار بود که من در خون و چرک و ادرار و هوا و زمین و آسمان و عقلم، یکی‌یکی، کشف‌شان کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 16:41  توسط خالد رسول‌پور